تبليغاتX
نسیمی از بهشت

نسیمی از بهشت

پيام مدير

 

 من زنم!

خلق شده ام
نه براي آرامش مردان
نه براي تکاملشان
نه براي پر کردن تنهايي شان
نه براي لذت و شهوتشان ...

من زنم
خلق شده ام که فريب دهم و حکومت کنم
قوي ترين مردان جهان
در دستان کوچک و ضعيف من
همچون موم بي اراده و شکل پذيرند
من زنم!
زيبا و دلفريب و معصوم
گوئي از دنيا هيچ نمي دانم جز عشق
اما در درون
سياستمدار و ويرانگر
دور انديش و متفکر
خشم آلود و جنگ جو...
من زنم ...
اما افسوس!
افسوس که خدائي که مرا آفريد مرد بود!!!

ساعت

امكانات وبلاگ
Make Here For Your HomePage    Email To Admin    Add to Favorites

لينك Rss

جستجوگر


لينك به ما
لينك به ما


لوگوي دوستان

طراح قالب

*هو*

 

 

 evanescence

Call Me When You're Sober

Don't cry to me
If you love me
You would be here with me
You want me
Come find me
Make up your mind

Should I let you fall 
Lose it all
So maybe you can remember yourself
Can't keep believing
We're only deceiving ourselves
And I'm sick of the lie
And you're too late

Don't cry to me
If you love me
You would be here with me
You want me
Come find me
Make up your mind

Couldn't take the blame
Sick with shame
Must be exhausting to lose your own game
Selfishly hated
No wonder you're jaded
You can't play the victim this time
And you're too late

So don't cry to me
If you love me
You would be here with me
You want me
Come find me
Make up your mind

You never call me when you're sober
You only want it cause it's over
It's over

How could I have burned paradise
How could I - you were never mine

So don't cry to me
If you love me
You would be here with me
Don't lie to me
Just get your things
I've made up your mind

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|چهارشنبه 23 اسفند1385 - 21:13

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

                                                              *هو*
 
می روم بالا تا اوج
من پر از بال و پرم                   
راه می بینم در ظلمت
من پر از فانوسم                   
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایه برگی در آب :
                                 
                              .... چه درونم تنهاست                           
 
 
چه قدر سخته که با همه هیاهوی اطرافت تنها باشی....با این همه دوست خوب و کار و چیزای قشنگ و غیره. چرا آدم بعضی وقتها بد جوری احساس تنهایی میکنه؟ چی می خواهیم از دیگران؟ از خدا؟ از زندگی؟ دنبال چی می گردیم؟ دنبال کی می گردیم؟
بعضی وقتها تنهایی خیلی خوبه
اما
.....
اما الآن دیگه دوستش ندارم ...
 
 
 

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|یکشنبه 19 آذر1385 - 16:49

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

 

                                            *هو*

 

 

می دونی؟ امروز شروع یه دوره جدید تو زندگی یه کسی بود...کی؟ درخت انجبر وسط حیاطمون رو می گم.آخه می دونی؟ اون امروز تصمیمش رو گرفت... تصمیم گرفت که پاره های تنش رو دیگه رها کنه  تا به دنبال سرنوشتشون برن... تا چند روز پیش هی درد می کشید... هی ناله  می کرد ... هی اشک می ریخت... و بعدش آروم آروم یه دونه از بچه هاش رو به زمین می سپرد و تا  از زمین قول نمی گرفت که حتما مواظبشون باشه، اونارو از تو آغوشش رها نمی کرد . آخه از آینده می ترسید... آخه نمی دونست چه سرنوشتی در انتظار جگر گوشه هاشه ... آخه نمی دونست باز هم ممکنه اونارو ببینه یا نه ... آخه ... اون خوب می دونست این قانونه ولی چرا تا حالا نتونسته بود که باهاش کنار بیاد ... اون هر ساله همین درد رو تحمل می کرد ... درد جدایی رو می گم ... درد انتظار رو ... و اون تصمیم گرفت ... تصمیم گرفت حقیقت رو بپذیره و باهاش کنار بیاد ... اون امروز همه ی بچه هاش رو بوسید و باهاشون خداحافظی کرد ... براشون یه عالمه آرزوهای خوب کرد، به همشون گفت که یادشون باشه که یه مادری هست که همیشه چشم به راهشونه ... که یه مادری هست که هر روز نسیم رو بو می کشه تا شاید بوی عزیزش رو حس کنه ... که یه مادری هست که ... آه! اون امروز اشک ریخت ، خیلی هم اشک ریخت .ولی توی قلبش یه آرامشی بود . این رو می شد از روی لبخندی که به لب داشت فهمید . در آخرین لحظه سرش رو رو به آسمون گرفت ، و گفت اون چیزی رو که باید می گفت ...اون رها شده بود...اون آزاد بود...

 

همه ی ما همین طوری هستیم ... اینقدر وابسته می شیم که نمی تونیم اون چیز یا کسی رو که دوست داشتیم رها کنیم ... ترس از آینده داغونمون می کنه ... آینده ای که توش اون چیز نباشه .. از ترس پریدن ، خودمون پرهامون رو قیچی می کنیم ... ولی ... ولی اون وقتی که تصمیم گرفتیم که خودمون رو از قید وابستگی رها کنیم به بزرگترین آرامش زندگی منو می رسیم ... رها می شیم ... مثل قصه ی شازده کوچولو ... اون وقتی گلش رو رها کرد تونست از اخترکش بیرون بیاد و دنیای اطرافش رو ببینه  ، پس باید رها شیم ... پرواز کنیم ... دل بسته باشیم نه وابسته !

 

 

سکوت مرداب

 

 

شبانه های غمگین.روزای بی ترانه

خواب و سکوت مرداب.گودالی از بهانه

یک یار بی مروت.یک اندوه بی پایان

یک مرداب حقیقی از اشک و برف و باران

اینها همه حکایت.از درد بی غروبند

از تشنه کامی عشق.در رفتن تو بودن

ما عاشقان مرداب.در گودال بهانه

در گیر با چه هستیم.با عشق یا زمانه

این عشق بی سرانجام.گم شد ولی چها کرد

دریایی دلم را.مرداب بی صدا کرد

گفتم که خسته ام من.یکجا قرار من نیست

چون شعله در خروشم.آرامش دلم کیست

عشق تو را نخواهم پس عاشق که هستی

معبود از تو دور است خالی از عشق و مستی

قلبت شکسته.آری.چون قلب من شکستی

این انتقام عشق است.نه اوج خودپرستی

مرداب غم رها کن بالی بزن به فردا

این انتهای عشق است جاری شدن به دریا ...

 

 

 

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|پنجشنبه 11 آبان1385 - 12:17

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

*هو*


 

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.


من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.


پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

 نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.


 

 

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|دوشنبه 8 آبان1385 - 19:53

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

AVRIL LAVIGNE

                                                                       

 

I'm standing on the bridge

I'm waiting in the dark

I thought that you'd be here by now

Theres nothing but the rain

No footsteps on the ground

I'm listening but there's no sound

 

 

Isnt anyone trying to find me

Wont somebody come take me home

 

It's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are but I

I'm with you

 

 

I'm looking for a place

I'm searching for a face

Is anybody here i know

Cause nothings going right

And everythings a mess

and no one likes to be alone

 

Isnt anyone trying to find me

Wont somebody come take me home

It's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are but I

I'm with you

 

 

oh Why is everything so confusing

Maybe I'm just out of my mind

yea yea yea

 

It's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are but I

I'm with you

 

take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are but I

I'm with you

 

take me by the hand

take me somewhere new

I dont know who you are but I

I'm with you

I'm with you

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|دوشنبه 27 شهریور1385 - 22:4

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

                                                     *هو*

 

مریدی نزد استادش رفت و گفت : سال ها در جست و جوی روشنیدگی بوده ام.احساس می کنم به آن نزدیک  شده ام.باید گام بعدی را بدانم.

استاد گفت: زندگی ات را چگونه می گذرانی ؟

- هنوز گذران زندگی را نیاموخته ام، والدینم کمکم می کنند اما این فقط یک موضوع فرعی است.

استاد گفت: قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه ، راست به خورشید بنگری.و مرید اطاعت کرد.

پس از نیم دقیقه ، استاد از او خواست منظره ی پیرامونش را توصیف کند.

مرید پاسخ داد : نمی بینم. آفتاب چشم هایم را خیره کرده.

- انسانی که تنها نور را می جوید و در این راه مسوولیت هایش را وا می گذارد، هرگز به روشنیدگی نمی رسد. و کسی که چشم های خود را خیره به خورشید نگه دارد، سرانجام کور می شود...

 

                                                                                      برگرفته از« مکتوب »،اثر پائولو کوئیلو

 

 

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|یکشنبه 19 شهریور1385 - 17:52

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

*هو*

...

(( حال اگر آرزوی عشق داری، پس تلاش کن اين را درک کنی که تنها راه کسب عشق از طريق دادن عشق است. هر چه بيشتر بدهی، بيشتر می‌گيری؛ و تنها راه دادن عشق اين است که آنقدر خود را از آن پر کنی تا از تو لبريز شود و به مغناطيس عشق بدل شوی.

...))

                                                                     کتاب بيگانه‌ای بر لب رودخانه

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|پنجشنبه 9 شهریور1385 - 1:40

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

*هو*

 

گفتار بودا

ای رهروان، این حقیقت عالی، راه رهائی از رنج است:
شناخت درست، اندیشه درست، گفتار درست، رفتار درست، زیستن درست، کوشش درست، آگاهی درست، همدلی درست.

آنکس که برای نیکبختی می کوشد و می خواهد به آن جایگاه آرام برسد، باید که چنین رفتار کند:
باید توانا باشد، راست، آزاد از امنیت و اندیشمند باشد.
گفتارش نیز باید چنین باشد.

هر چند که شاید گنچ های کردارهای درست بنیادین برای آینده کار ما باشد، اما به یک شانزدهم مهربانی و محبت که آزادی دل است نمی ارزد. مهربانی برتر است. مهربانی می درخشد و می تابد و پرتو می افشاند.
اگر کسی با دلی مهربان به دیگری مهر نشان دهد، به نیک بختی می رسد. مرد نجیبی که با دلی همدرد به همه موجودات دیگر مهر نشان می دهد، برای خود نیکی سرشاری می آفریند.

آن کس که برای نیک بختی می کوشد و می خواهد به آن جایگاه آرام برسد، هرگز نباید ناسزائی به کسی بگوید و نه کسی را در هیچ جا به هیچ وجه خوار بدارد. نباید از سر خشم و دشمنی، آزار یا رنج کسی را بخواهد.
بهترین خوشبختی اشک های دیگران را تبدیل به نگاه پر از شادی کردن است.

 

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|دوشنبه 30 مرداد1385 - 10:33

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

*هو*

نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد 

 

*****************************

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|جمعه 27 مرداد1385 - 9:31

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

*هو*
 
 
حکایتی از زبان حضرت مسیح (ع)

حکایتی از زبان حضرت مسیح (ع) نقل می کنند که بسیار شنیدنی است.
می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد:

مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی برای کار در باغش به کارگرانی نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی برای او اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد. آنها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آنروز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند.
روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه وارد، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.
شبانگاه، هنگامی که خورشید فرونشسته بود، او همه کارگران را جمع کرد و به همه آنها دستمزد یکسان داد. معلوم است آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند:
« این بی انصافی است. چه می کنید آقا؟! ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دوساعت نیست که کار کرده اند.بعضی ها هم که چند دقیق پیش به ما ملحق شدند. آنها که اصلاً کاری نکرده اند ».

مرد ثروتمند خندید و گفت:
« به دیگران کاری نداشته باشید. آنچه به شما داده ام کم بوده است؟ ».
کارگران یکصدا گفتند:
«نــه، آنچه شما به ما پرداخته اید، بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است با وجود این، انصاف نیست که کسانی که دیر رسیده اند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم ».
مرد گفت:
« من به آنها بخشیده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، زیاد دارم. من از سر بی نیازیست که می بخشم ».

حضرت مسیح گفت:
« بعضی برای رسیدن به خدا می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند. شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد، بلکه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند، نه به کار ما. از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی شکفد. باید هم، اینگونه باشد.

بهشت، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا آنقدر بخیل و حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند ».
حربه ضعیفان شکایت است

نوشته شده توسط لیلی در تاريخ|سه شنبه 24 مرداد1385 - 21:25

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

لينك باكسها